توفان تناقض
- Shahireh Sangrezeh

- 3 hours ago
- 3 min read

سودای ستایش شکوه جنگ حاصل نشخوار خودباوری و خودبرحقی است که همهی گروهها با سهمی برابر وارث آنند. صفوف روبروی هم ایستاده، هر یک خود را آزاده و برحق میداند. گویا تنها زاویه دید، شیطان و فرشته را که هر دو هم به یک کار مشغولند و به یک میزان در عطش ویرانگری سهیم، متمایز کرده.
چه باید کرد؟ چه میشود کرد؟ مدتهاست که اندیشهها از شدت بیتحرکی خوابرفته، حتی وقتی که فرصت جلوهی خواب شبانه دور زمانی است که گریخته. چگونه لحظهای بیندیشیم؟ دریدن پردهی وهم که با کشتار بیوققه، حقایق واژگون شده و سرگیجهآور تنیده شده، شجاعت میطلبد. افکار منزوی بیتحرک، اما، جز به ترسِ به جلوه درآمده و آوای کرنای مرگ راه نمیدهد. نمیشود از مرگ دژخیمان راضی نبود ولی شاهد مرگ دیگر اسیران چون خود بودن، چگونه؟ نگران زندانیان سیاسی نبودن، چگونه؟ نگران میهن نبودن چگونه؟
جنگ شروع شده و دیگر ارزیابی اخلاقی تصمیم به جنگ، درست یا اشتباه بودن آن به کار نمیآمد. جنگ استدلال برنمیتابد، عقل به قهرخاموش میشود و تن گیج و آلوده به تب گاه در پی شکاری مانده در راه و گاه در گریز برای فرار از صید شدن خود میگریزد.
"زمین چو دریا شد از خون کین"
حال بیشتر از قبل لحظات، قطبنمایی اسیر چنگال آهنربایند: بیفایده، نامطمئن و پریشانند. جنگ خود آهنربا است که آهن که نه، وجدان را میرباید، به تاراج میبرد. دشتهایی که دورهمان کردهاند با مین بارورند و تصمیماتی که برایمان گرفتهاند به غرض آغشته. هر جبههای خود را ناجی مردم میخواند و ما در این میان گیج میخوریم. از پس دیوارهای ضخیم باور تسخیرشدهمان آوایی نفوذ نمیکند، جز ندای برحقی ما. برحقی ما؟! ما؟! مایی که تعریف نشده ولی باید همان تعریف نشده را پذیرفت. پس شتابان، دلخوش ولی نیمه مردد تن میدهیم. درکی درست از هزینهی این دگردیسی "من" به "ما" نداریم ولی بیتردید بهایی گراف خواهد بود. رنجی مستمر برگرده و عذابی پایدار بر وجدان. درست مانند آنچه نسل قبل زیسته.
هیس! خاموش! نیندیش! نهراس! تفرقه نینداز! استدلال در این بازه ناکام و نازاست. از این بدتر که نمیشود. بعدا. فعلا فقط باورداشته باش. فعلا فقط ما باش.
ما؟ باز هم ما! بیهیچ نقطه اشتراک و تشابهی؟
ولی شاید.
البته.
تفکری ایستا، ذهنیتی تقلیدی و آلوده به برداشتهای قالبی، دیدگاههای کلیشهای و گروهی بهم پیوند خورده، ذهن را از درک گزش درد کشتن دیگری ناتوان میکند. غرق در تملک برحقی خود، به راحتی از اینکه بیگانه از زندگی دیگری سلب مالکیت کند میگذریم. سرخوردگی جان از نفرت خونریزی به تلقین مایه مباهات میشود، خشونت به نام رهایی زنجیرپاره میکند و هلاکت افسارگریختهتر از عوامل عفونی در دوران پندمیک به دیگران سرایت میکند تا عدم در بطن زندگی تپش را اغاز کند.
"در و دشت گفتی همه خون شدست / خور از چرخ گردون بیرون شدست"
در انزوای فضیلت و انبوهِ گرایشهای پرغرض همگانی، اندوه تخمیر و درد لخته شده، وحشیگری به قوام آمده و دم کشیده، حقیقت در کابوس پیچیده و دیگ انتقام سررفته. شعله انسانیت در هجوم سیلاب خون فروکش کرده. میخواهم باور کنم که زیرخاکسترها، اما، هنوز نوعدوستی و انسانیت پتانسیل شعلهور شدن را دارد و با برهمزدنی زبانه میکشد تا عاقبت جنون جنگ را مهار کند. ولی آیا اینگونه خواهد شد؟ آیا اندیشهای خاکسترها را برهم خواهد زد تا انسانیت دوباره اوج گیرد؟ آیا آزادی و صلح را خواهیم زیست؟
آزادی و صلح؟ برای ما؟ ما که وقف توحش شدیم؟ فقط میتوانیم در پناه آتشبسی موقت بر تسمهی نقاله پریده تا ذرهای به جلو برویم. به خیالمان از درجازدنهایی که به دروغ پیشروی خوانده شده عبور خواهد کرد. به انتهای راه، اما هیچ نیندیشیدیم: این نقاله هم متوقف خواهد شد و کمکم از حرکت بازخواهیم ایستاد تا همان درجازدنها هم برایمان حسرتی شود، ناب. درست همان سناریویی که برای نسل قبل نوشته شده بود و خود آنرا زیستهایم. چرا که کمان تصورمان، به نیروی تبلیغ، چنان بر زه جنگ بسته شده که حتی جان آرش هم تیر اندیشهای را به پرواز در نخواهد آورد. آیا دنیا به زندگی ما اهمیت میدهد؟ آیا عاقبت جنگ، به جای ابزاری برای نجات به همان نفرتانگیزی ذاتی خود جلوه خواهد کرد؟
ای همسنگر، ای "میان سوده از بند زره"، امیدوارم با لختی تفکر بدور از بوق و کرنای برحقی گروهی که خود آغازگر این استبداد بودند، در شبگیر خاکستر قربانگاه خاکریزها را برهم بزنی تا شاید شعله انسانیت خیز بردارد و آزادی که میهن برایش هزاران هزار کشته داده و در حال حاضر هم هزاران هزار از این شجاعان از برای همان آزادی در زندانها اسیرند جلوه کند.





Comments